تبليغاتX
ماهی لب تشنه
 

...اکنون چگونه افسرده و پژمرده گشته ايد؟...چشم بصيرت را باز و احتياجات حاليه خود را ادراک نماييد. کمر همت و غيرت بربنديد و در تدارک وسايل معارف و مدنيت بکوشيد...)

در نسل حاضر شور و شوق نوسازي همه جانبه اي موج میزند و در ایرانیان بیداری لازم را برای بازسازی مقامی که در خانواده جامعه جهانی داشته اند برمی انگیزد. این دگرگونی میسر نمیشود مگر به پالایش منش و رفتار ، پیشی گرفتن در دانش و خرد بنای جامعه ای که در آن فرزانگی و آ*ز*ا*د*گی دست در دست هم میدهند.

تصور رایج در جوامع قرون وسطایی آنستکه اگر همه مردم بر موازینی مشخص و باورهایی یکسان زندگی کنند ، صلح و آرامش تحقق می یابد و اگر در چنین جامعه ای عدالت نیز اجرا شود ، جامعه ای آرمانی حاصل خواهد شد.

چنین تصوری نارواست و مخالف آ*ز*ا*د*ی وجدان انسانی.

انسان موجودی اندیشمند است و هرگونه محدودیت اندیشه او را از مهمترین ویژگیهایش تهی میسازد. اندیشیدن همانا رفتن به راهی دیگر از گذشتگان است. تنها از پرواز اندیشه در فضاهای نوین ، ابتکار و نوجویی در انسان برانگیخته میشود و گسترش دانش و هنر ممکن میگردد. جستجوی حقیقت نیز تنها با برخورد اندیشه های گوناگون ممکن است و هرگونه کوشش برای یکسان سازی اندیشه ها بازگشت به قرون وسطایی است.

دیگر آنکه د*گ*ر اندیشی به رشد انسان بسوی بلوغ فکری دامن میزند. بلوغ فکری به انساندوستی و اخلاق والای اجتماعی میدان میدهد و به همزیستی مهرورزانه می انجامد.

یگانگی والاترین آمال جامعه بشری است. لیکن به شرطی که بر اندیشه و اراده آزاد انسانها استوار گردد.
جامعه شایسته انسانی جامعه ای است که در آن اندیشه و گفتار والاترین گوهر است و د*گ*ر اندیشی نه تنها نکوهیده نیست ، که از مهمترین ارزشهای اجتماعی بشمار می آید.

در چنین جامعه ای نوع بشر به مانند گلهای یک گلزار و برگهای یک درخت به یگانگی گونه گون دست می یابد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط هیلا  | 

عجب سالیست امسال!

احتمال ۷۵٪ شغلم عوض بشه یا محل کارم یا همکارام یا ...

خدا رحم کنه با این همه سردرگمی من چه کار کنم . 

۶ ساله که یک جا کار میکنم شغلم رو دوست دارم به محیط عادت کرده بودم یه کم سخته برام که محل

کارمو یا شغلم رو عوض کنم ...

 شاید هم نرفتم همه بستگی به شرایط کار تو سال جدید داره...

دلم یه سفر می خواد دوست دارم یه کم دور بشم از زندگی ماشینی از همه چیز !

  

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط هیلا  | 

سکانس اول

من تمام سعی خودم را کردم تا بگویم که دوستش دارم ولی...

سکانس دوم

این روزها که نشسته ام در چارچوب سکوت و خیره مانده ام به سمت انتقاد...

این روزها که بی پروایی دارد امانم را می برد از درون...

این روزها که من بدم آمده از ارتباط برقرار کردن با تمام موجودات دنیا...

این روزها که روانداز بهانه،روی حرف هایم کشیده ام...

دیگر هیچ وقت با هیچ مخاطبی کاری ندارم ! هیچ وقت !

سکانس سوم

من نمی توانم روزگار را برای خودم این طور تعریف کنم :

نسیمی می آید از لحظه های دور،من خودم را فراموش می کنم،دلبسته می شوم،

او می فهمد،مهربانی می کند،و در یک سکانس حساس که دلبستگی جا خوش می کند در تار و پود

لحظه های من...

او می رود و فرار می کند از حقیقت،از خاطره،از دلتنگی و...

درخت پشت پنجره آشنا پیش می رود تا مرز پیر شدن نابهنگام!

من از این تعریف روزگار که لهجه غروب دارد و طعم باران،بدم می آید. 

من از دست این اکنون پر از بی تابی،از این ترک کردن های غیر منطقی،خرد شده ام و خسته!

سکانس چهارم

پرم از واژه های پریشان احساس،اشباع شده ام از اندیشه های سبز توفان زده.

بس است چله نشستن،گذشت فصل صبوری...این بغض ناخوش احوال حتما دلیل دارد...

دیوارهاتو را فریاد می زنند و من سراسیمه خاطراتت را از پنجره بیرون می ریزم...!

یک لحظه تو را دیدم و نگاهم- سالها -زندانی جزیره پنجره ها شد...!

می دانم که از امروز تا همیشه شاعرتر می شوم.می دانم که دیگر باران می شود همسایه دیوار به

دیوار بالشم.می دانم که سکوت می شود موسیقی ممتد روزها و لحظه هایم(بهتر است این

"میشود"ها را "شده"کنم!) اما اشکالی ندارد.

البته اشکال دارد ولی کاری از دست من و درخت پشت پنجره آشنا و این سکانس های خیس، بر نمی

آید. من دیگر هرگز خودم را هزار بار با این واژه ها زخمی نمی کنم تا...

سکانس پنجم

من دارم به سوی خودم می روم،به سمت اراده.دیگر بی خیال دلتنگی،که به کنج انزوا می

کشانمش به زور.من و من و جاده ای رو به آفتاب و امید.

سکانس ششم

من خیلی دوستش داشتم و ... و... دارم!!

تا...!                                                                               نویسنده(...)

 

عید همتون مبارک سال خوبی را برایتان آرزو میکنم

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط هیلا  | 

بعد از حدود یک سال سلام!  ببخشید که اینطوری نوشتمش! 

فراموش کردم فراموش کردیکه آخرین بار کی زنده بودم بودی! فکر می کنم که ُمردم 

اما نه... هنوز دارم نفس میکشم...

چی شد که همه چی یادم رفتیادت رفت؟

چی شد که خودمو فراموش کردم فراموش کردی؟

چی شد که آرزوهامو آرزوهاتو... نقشه هامو نقشه هاتو... فراموش کردم فراموش کردی! 

چی شد که...

حبس...خودفراموشی...دگرخوشنودی...

باید بایستم بایستی پشت سرمو سرتو نگاه کنم نگاه کنی ...چه کردم چه کردی با خودم با خودت

 اما نه هنوز زنده ام

چون دارم نفس می کشم نفس می کشی !

چون هنوز دارم فکر می کنم فکر می کنی !

چون هنوز دارم می نویسم می نویسی !

چون...

به خدا ...

هنوز انسانم انسانی!

راستی چی میشه که آدم فراموش می کنه از زندگیش چی می خواست؟

دلم تنگ شده برای رفتن به یه پارک ...

شاید هیلا هنوز روی نیمکت پارک نشسته و از سرمای عشق یخ زده و مرده ...!

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط هیلا  |