
فضای بزرگی است خیلی بزرگ . جا برای همه هست ، همه آدما ،نژادها ، زبانها ،همه و همه .
به خدا راست میگم . همه این کره خاکی وطن منه ،وطن توئه ، وطن همه است .
ـــ " نه ! تو نمیتونی در کشور من زندگی کنی و من هم . "
چی ! نمیتونم اینجا زندگی کنم ؟ اینجا کشور من نیست ؟ اینجا وطن تو نیست ؟
اینجا مرزه ؟ مرز چیه ؟ اصلا کی گفته ؟ کی میگه ؟ به چه دلیل ؟
ـــ " تو نمیتونی چون زبانهامون و فرهنگهامون و سیاست کشورهامون هم خونی نداره .
دلیلش اون کسانی است که مرزها را کشیدند ، دلیلش خودمان هستیم که
نمیخواهیم یعنی دلمان نمیخواهد که با هم باشیم چون..... "
مگه اونهائی که مرزها را کشیدند چند بهار را دیده اند ؟
از چند خیابان بهاری رد شده اند و به خیابانی که پوشیده از برگهای خزانی است رسیده اند ؟
از دیدن چند آدم برفی به شوق آمده اند ؟ به جز خودشان چند نفر را در آیینه پیدا کرده اند ؟
چقدر بهار را می شناسند ؟
چقدر به انتظار آمدن دلدارشان کنار جاده ایستاده اند و به افقهای نا معلوم چشم دوخته اند ؟
چند بار به زمستان سلام گفته اند ؟چقدر سادگی و صداقت را دوست دارند ؟
اصلا آنها هیچ ، خودمان چی ، تقصیرها از ما هم هست ، چون احساس برتری میکنیم و .....
اما... مبادا بهار بیاید و هیچ گلی در قلبمان نروید و هیچ شکوفه ای در چشمانمان ننشیند .
مگر چقدر فرصت داریم ؟ چه کسی گفته که میتوانیم صد بهار را ببینیم !
مبادا علفهای هرز کینه و خود خواهی وخارهای سخت تعصب جاهلیه در باغ ذهنمان بروید ؟
راستی نام کسی که دوستش داریم میدانیم ؟ تا به حال بدون دلیل شاخه گلی به او هدیه کرده ایم ؟
حتی یک بار از او پرسیده ایم که چرا بعضی روزها چشمهایش بارانی است ؟
تا به حال از آدمای دور و ورمان ، از آدمای اون ور مرز خبری گرفتیم ؟
بیائیم این سوالها را به خودمان جواب بدهیم . حتما به نتیجه ی خوبی میرسیم .
برای شروع خوبه...